هفت روایت معتبر از شهید باکری

هفت روایت معتبر از شهید باکری

1- اهل «اینجا» نبود. مال «آبادی» دیگری بود. در سرش سودای دیگری داشت. پی «چیزی» می‌گشت. به دنیا پشت کرده بود. انگار کل دنیا از چشمش افتاده بود! به قول همسرش: «هیچ وقت از دنیا حرف نمی‌زد.» زندگی ساده‌ای داشت، لباس ساده می‌پوشید. در بند مو و اینطور چیزها نبود. می‌گفت: «به نظر من هر آدمی دو دست لباس داشته باشد بس است. یک دست را بپوشد، یک دست را بشوید.» گفتم که این مرد «ساده بود و تمیز» حواسش خیلی جمع بود که مبادا گرفتار عافیت و رفاه‌طلبی شود. از تجمل و اسراف شدیداً پرهیز داشت. به همسرش مدام سفارش می‌کرد: «درست زمانی بروید خرید که واقعاً معطل مانده باشید.»

2- هرگاه دلش می‌گرفت، سجاده‌اش را پهن می‌کرد و به نماز می‌ایستاد. علاقه خاصی به نماز داشت. «بنده» خدا بود و از عبادت لذت می‌برد. سعی می‌کرد نماز شبش ترک نشود حتی در دل جنگ. نماز شبش اغلب طولانی می‌شد. حتی گاهی نماز شب را در پشت‌بام می‌خواند. بعضی وقت‌ها نمازش که تمام می‌شد، سرسجاده‌اش می‌نشست بدون اینکه حرفی بزند. فقط سکوت می‌کرد. به مستحبات بیشتر اهمیت می‌داد. می‌گفت: «مستحبات بیشتر آدم را به خدا نزدیک می‌کند.»

3- بیش از آنکه اهل مبارزه و جنگ باشد، اهل مطالعه و اندیشه بود. مطالعه کردنش با دیگران فرق داشت. سرسری نمی‌خواند. اهل تعمق و تأمل بود. عمیق می‌خواند به قول همسرش: «چیزهایی که خوانده بود، خواندن تنها نبود، در تن و روحش نشسته بود.» انس و الفت عجیبی با قرآن داشت. باز به قول همسرش: «قرآن در روحش نشسته بود.» حمید درس مبارزه را هم خوب آموخته بود، به همین خاطر عرفان و جهاد را با هم یکی کرده بود.

4- «آقازاده» نبود اما خیلی‌ها «آقازاده» صدایش می‌کردند. از بس که به «امام» علاقه داشت. دلباخته امام خمینی(ره) بود. به طرز خاصی امام را «آقا» صدا می‌زد. اصلاً به خاطر عشق به امام و مبارزه با رژیم طاغوت بود که در آلمان درس و مشق را رها کرد و به سوریه و فلسطین رفت و شیوه مبارزه آموخت و در ادامه برای دیدار با امام سر از پاریس درآورد. پس از آشنایی با امام عزمش برای مبارزه بیشتر شد. درس و مشق را برای همیشه به امان خدا رها کرد و شد فدایی امام.

5- می‌گفت: «باید فردی پرتلاش و خستگی‌ناپذیر باشید» خودش همینطور بود. نستوه و خستگی‌ناپذیر. خستگی را حس نمی‌کرد. در جبهه با خستگی خداحافظی کرده بود. خواب و خوراک نداشت. «مرد» خواب را به چشم‌هایش حرام کرده بود. با خواب هم در جنگ بود انگار. به خاطر همین، چشم‌هایش همیشه قرمز بود. سفیدی نداشت چشم‌هایش. از فرط بی‌خوابی بارها مویرگ چشم‌هایش ترک برمی‌داشت و رنگ خون می‌گرفت. شفق‌گون بود چشم‌هایش، سرخ و خونرگ!

6- «آقا مهدی» تنها برادرش نبود. استادش بود و پیر و مرادش و بیشتر از همه یار و همراهش، به همین خاطر بود که علاقه‌اش به آقا مهدی زبانزد و خاص و عام بود. حمید، الفبای زندگی و فوت و فن مبارزه و جهاد را از وی آموخته بود و به او ایمان داشت. «جلوی آقا مهدی فقط یک جور می‌نشست. دو زانو! وقتی هم آقا مهدی نبود باز از اول تا آخر حرف او، مهدی بود.» می‌گفت: «به خدا شما او را نمی‌شناسید. عمر مفید من از وقتی که رفتم پیش مهدی شروع می‌شود.»

- ته‌تغاری بود اما همیشه سنت‌شکنی می‌کرد و بعضی وقت‌ها از آقا مهدی جلو می‌زد. با آنکه داداش «کوچیکه» بود اما زودتر از آقا مهدی تشکیل خانواده داد و همینطور با آنکه جانشین و تحت امر آقا مهدی در لشکر31 عاشورا بود اما از آقا مهدی سبقت گرفت و جلوتر زد و زودتر از او از دروازه شهادت گذشت و آسمانی شد. با شهادت حمید، آقا مهدی هم برادرش را از دست داد و هم جانشین لشکرش و هم یار و همراه همیشگی‌اش را. با این همه آقا مهدی گفت: «شهادت حمید یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانواده ما شده است.»

/ 0 نظر / 9 بازدید