تابوت احمد خیلی سبک بود!!

احمددر میان لات های محل، شهرت عجیبی داشت. معروف بود که دیوار هیچ باغ میوه ای نیست که او حتی برای یک بار هم که شده، از دیوارش بالا نرفته باشد. در اوایل سال 1357 بود. شبی داشتم با دو تا از نوجوان های مسجد میزهای قرآن را برای شروع جلسه می چیدم. او با دو نفر از دوستانش وارد مسجد شد. یکی از بچه ها که داشت میزها را می آورد، متوجه نشد و میز به پای دوست احمد گرفت. او ناله ای زد و گفت: آهای بچه! حواست کجاست؟



احمد هم بلند شد و چنان زد توی گوش دوست ما که برق از چشمانش پرید. صورتش سرخ شد، امّا از ترس چیزی نگفت. جلو رفتم و گفتم: فکر کردی خیلی مردی؟ دست روی کوچک تر از خودت دراز می کنی؟ از خدا بترس!



گفت: برو بچه! تو هم اگر به خاطر بابات نبود، همین جا ادبت می کردم.